داشتم فکر می کردم شاید بهتر باشه اینجا رو تبدیل کنیم به وب حرف های خصوصی نازنین و علی!![]()
اما ضمن عذرخواهی از دوستان عزیز، قول می دم کلامم زیاد طولانی نشه.
خطاب به علی آقا!
سلام.
پسر جان تو که می دونی من از کل کل خوشم میاد، چرا منو وادار به این کار می کنی؟
آخه تو که خودت خدای تخیلی نویسی هستی چرا نوشته های منو زیر سوال می بری!
من هرچی که گفتم و نوشتم حرف دلم بود. خودتم اینو خوب می دونی!
راستی این عکسه هم مثل قبلی کلی باعث شادی بیش از حدم شد.![]()
هرچی نگاش می کنم، انگار دارم جنابعالی رو در حالت بی حوصلگی همراه با تفکر مبینم.![]()
خیلییییییییی با نمکه!
در مورد رفتن تو ظرف عسل هم نگران نباش. با سر رفتم، موهامم الان چسبناک شده.
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
از این ها که بگذریم میخوام دوباره ازت تشکر کنم.
آخه همیشه جوری سورپرایزم می کنی که اصصصصصصصلا انتظارش رو ندارم.
همیشه اونی که فکر می کنم نیستی علی! (یعنی همیشه خیلی بهتری)
امیدوارم کارهای عقب افتادت زودتر سر و سامون بگیره و با فراغ بال و خاطر آسوده،
بتونی به همه ی کارهایی که دوست داری انجام بدی برسی.
مثل همیشه سلامتی و موفقیت و خوشبختی و آرامشت بزرگترین و مهمترین آرزومه.![]()

جهان گرد است ...
جایی که فکر می کنیم پایان راه است، می تواند آغاز شروعی دوباره باشد!
به قول "او" که به من میگفت دلی داری زیبا! هرررچی هم میبینی میـــخواهی...
حکایت وقت کم منه و کارهائی که دوست دارم بکنم مثل نوشتن همین جواب!

اول از هر چیز خودم میدونم که طفلی خوانندگان اینجا که مجبورا! باز هم منو در این مورد بخونن
ولی دوم از همه! باید شجاعت داشته باشمو بگم که با جواب نازنین واقعا ازین مکاتبه خوشم اومد ولی
میدونم که نباید شورش رو در بیارم
امیدوارم بخاطر خواننده ها هم که شده، نازنین هم مثل من ازین داستان خوشش نیومده باشه!
نازنین
تو خیلی بهتر از من نوشتی
البته مطالبت تخیلی بود... ولی محشر به متن در آوردی کلمات و جملات رو
شاید به زودی رکورد بزنه این پست از بین پستهائی که تاحالا بارها خوندم!
جواب در جوابت نمیکنم چون نمیدونم کم میارم یا نه! میخواستم بگم بد شانس پدرته دیدم دروغ نداشتیم...
ولی میتونم بگم خودتی... جاااااااانِ من از کل کل سر این بگذریم...[شکلک مگه چی شده؟]
بعد میخواستم به چند نکته ظریف اشاره کنم
خییییلی حرف داشتم ولی می دونی که چقدددر وقتم ام پی تریه
خیر ِ سرم نه که خیلی از برنامه های عادی زندگیم جلو ام، این 10/12 تا وبلاگ و 20 تا سایتی هم که تو دست داریم شده چیز بالا چیز (همون چیز دیگه... من یادم رفته)
و هزار و یک کار بسیــــــــــــار عقب افتاده دیگه...(همین دلایل کافیه که نتونم اونجور که باید جواب پستتو بدم)
در ضمن بپا با چیز! نری تو ظرف عسل! با سر عیب نداره...
ازت ممنونم چون با پستی که نوشتی روز زن به من مبارک تر شد تا به تو
تازه
تازه اینکه باور کن برای اولین بار بود که دروغهای به این گندگی انقــــــــدر عمیق به دلم نشست
البته امیدوارم باور نکنی، چون همینجوریشم برا کارامون کلـــــــی وقت کم میاریم وای به اینکه تو بفهمی 20 مینویسی و...
ولی محشـــر نوشته بودی مثل هر وقت که اراده میکنی (نامه های نابود کنندت به من، حرفمو تصدیق میکنه :دی )
اصلا انگار بطور مادر زادی استعداد نوشتن داستانهای تخیلی* رو داری باااااور کن عالی بود و ذوق مرگیدم
ممنونم که چند روزمو کلی مبارک کردی
همیشه باشی
همونطور که میخواهی
همونطور که من میخوام
عااااااااااااااااااالی در اوووج
____________________________________________
دلیل من همچنان برای بستن نظرات همون شرمندگیه...
بخدا اگه به خودم بود یه سره توی وبهای دوستان پلاس! بودم ولی انصافا وحشتنااااک گرفتارم ینی وحــــــــــــــــــــــــشتناکهـــــــاااااا!
شاید جز نازی کسی نتونه کمی عمق این فاجعه بی وقتی و گرفتاری رو درک کنه...
مرسـی
مرصـی
مرثـی
مر30
سلام.
می خواستم برات کامنت بذارم، دیدم نظرات پست رو غیر فعال کردی.
منم فکر کردم به جای فعال کردن نظرات، بهتره توی یه پست حرفامو بزنم.
مثل همه ی وقتایی که در مقابلت کم میارم و زبونم یاری نمی کنه، بازم کم آوردم علی.
طبق عادت همیشه که میام و مطالب اینجا رو می خونم،
اومدم یه سری بزنم و از نوشته هات لذت ببرم.
عکس لبخند ژکوند رو که دیدم کنجکاو شدم که زودتر بفمم موضوع از چه قراره!
شروع کردم به خوندن.
خوندم و تعجب کردم.
خوندم و با صدای بلند خندیدم.
خوندم و بهت ناسزا گفتم ازین که فکر کردی من بدشانسم با وجود داشتن تو!
و توی دلم خندیدم ازین که بدشانس اصلی تویی، و کلی هم دلم برات سوخت.
اینا تعارف نیستا!!!
چاپلوسی هم نیست!
توی این سال ها همیشه گفتی " حرفی که از دل بربیاد به دل می شینه"!
امیدوارم حرفام به دلت بشینه چون همش از ته ته دِلمه.
آره خلاصه!
جونم برات بگه بازم خوندم.
خوندم و همه ی خاطره هام زنده شد.
همه ی خوبی هات و همه ی بدیهام.
خوندم و دلم لرزید و اشک ریختم.
نمی دونم اشک شوق بود یا دلتنگی یا ...
راست می گی.
من خودخواهم چون تورو همیشه برای خودِ خودم خواستم.
اما توام اگه جای من بودی همینقدر یا شایدم هزار برابر بیشتر از من خودخواه می شدی.
اصلا بذار از انشای تو تقلید کنم، و جوابت رو مثل خودت بدم.
می خوام ازت تشکر کنم.
از تو علی!
از تویی که با اینکه ظاهرت بیشتر وقتا خشک و منطقی و بی تفاوته،
اما دل پر شور و پر احساسِت سال هاست منو اسیر کرده.
از تو که همیشه یه پشتوانه و تکیه گاه محکم بودی برام.
از تو که همه ی سعیت تو روزهایی که نزدیکت بودم این بود که نذاری حس غربت آزارم بده.
از تو که همیشه هرکاری تونستی برای خوشحالی من کردی.
از تو که حتی تو دعواها هوامو داشتی و نمیذاشتی احساس ترس و ضعف بهم دست بده.
از تو که تو همه ی این سال ها سنگ صبورم بودی و همیشه برای مشکلاتم یه راه حلی داشتی.
از تو که با وجود مشغله های زیادت، هیچ مناسبتی رو برای خوشحال کردن من یادت نرفت.
از تو که حتی اگه چیزی یاد گرفتم، تو باعثش بودی.
از تو که اگه یه روز نباشی عرضه ی انجام دادن هیییییچ کاری رو ندارم.
از تو که رنجیدی و بخشیدی.
از تو که بخشیدی و خندیدی.
از تو که خندیدی اما دلت درد داشت...
خوبی های تو رو هیچ کس به اندازه ی من درک نمی کنه.
اصلا خوبی گفتنی نیست،حس کردنیه!
و من با تمام وجود حسش کردم!
اینا رو نوشتم، اما از 2 تا مساله می ترسم.
می ترسم خوندن این واقعیت ها باعث بشه بفمهی تو همه ی این سال ها چه کلاه گشادی سرت رفته، و بخوای این کلاه رو با یه کلاه مناسب تر عوض کنی!
و دیگه اینکه دوستان و آشنایان و وابستگان بفمهن من با سر رفتم تو کاسه ی عسل،
و سعی کنن به این عسل ناخونک بزنن!
خنده داره که این شوخی ها رو هم دارم با بغض و اشک برات می نویسم.
آخه حتی تو هم از دل تنگ این روزای من خبر نداری.
زیاد پر حرفی کردم.
حرفای من به اندازه ی حرفای تو خوندنی نیست که حوصله ی آدم رو سر نبره.
بازم ازت تشکر می کنم به خاطر همه ی خوبیهات، و عذرخواهم به خاطر همه ی بدیهام.
تشکر می کنم که با وجود همه ی بدی هام همیشه سعی در خوب نشون دادن من داشتی.
دعا می کنم خدا بهت سلامتی و طول عمر بده.
دعا می کنم به بزرگترین آرزوم که خوشبختی و موفقیت و آرامشته برسم.
ببخش اگه کلامم طولانی بود و به دلت ننِشست.
باز هم ممنون علی عزیزم.

_________________________________________________________________
راستی: دلیل علی رو نمیدونم برای بستن نظرات،
ولی من بستم که دوستان مجبور نشن به زحمت بیفتن!
ولی سایه عزیز ظاهرا از من یک قدم جلوتر بودند با اجازه نظر ایشون و پاسخم رو در زیر میارم
- - - - - - - - - - - - - -
|
||||||||||||||||


دانلود آخرین ورژن نرم افزار مسنجر فارسی زبان بیلوکس مسنجر